لحظه اي به من نگاه کن . . .
کاش تقدس عشق را در نگاه بي ريايم مي خواندي
و کاش سرود عشق را از لبهاي بي صدايم مي شنيدي .
کاش حسرت زندگي را از قلبم مي ربودي
و کاش ترانه هستي را برايم زمزمه مي کردي .
چه روزهاي بلندي که با يادت به شب رساندم . . .
و چه شبهاي طويلي که با رويايت ، به استقبال سحر رفتم .
کاش مي ديدي که وقتي نگاهت مي کنم، سر به زير مي افکنم تا ...
تا عشق را در چشمانم نيابي .
پرده اي از حجب و حيا بين من و تو ، فاصله اي به اندازه ي مدار کهکشانها را پديد آورده
کاش چيزي يا کسي اين پرده را کنار مي زد تا ...
تا ما يکديگر را از پس پرده نبينيم .
نمي دانم چه حسي در وجودت به من داري. . . !
ولي خوب مي دانم که هستي ام در پس نگاه توست .
لحظه اي به من نگاه کن . . .