سرانجام صدا
در کنج اتاقي تاريک نشسته ام و اشک مي ريزم .
ناگهان صدايي مي شنوم . صدايي نا مفهوم مرا بسوي خود مي کشاند .
به پيش مي روم . چيزي جلودارم نيست . مسير باز باز است .
به سويش مي شتابم و صدا دور مي شود . سريعتر حرکت مي کنم و صدا دورتر مي شود.دور دور دور ...
هرچه مي دوم به صدا نمي رسم . هرچه مي انديشم راز صدا را نمي يابم .
در بهتي بي پايان به سر مي برم و هنوز نمي دانم صدا از کجاست ؟؟؟
همچنان به پيش مي روم، به نوري مي رسم . از نور سراغ صدا را مي گيرم ، نور سکوت مي کند و از پس سکوتش بغضي به گوش مي رسد . دوباره از نور سراغ صدا را مي گيرم و نور اشک مي ريزد .
از او سراغ صدا را مي گيرم و زار زار گريه مي کند. از او سراغ صدا را مي گيرم و او بيهوش مي شود .
به راهم ادامه مي دهم . . . حسي عجيب ، دلم را مي لرزاند !!!
از درخت سراغ صدا را مي گيرم ، صدايي که هر لحظه دورتر مي شود . . .

درخت با چهره اي سرشار از اندوه و با شاخ و برگي خميده و چشماني پر ز ماتم و درد به من خيره مي شود
. . . و هيچ چيز نمي گويد .
به راهم ادامه مي دهم . . .
از خورشيد سراغ صدا را مي گيرم و خورشيد در پس ابري پنهان مي شود .
دلم شکسته ولي همچنان به راهم ادامه مي دهم. در مسير صدا را مي شنوم

با سرعت به سويش مي دوم .
صدا کمي نزديک مي شود . . .
از رود سراغ صدا را مي گيرم . رود بي تفاوت به راهش ادامه مي دهد و لبخندي از روي تأسف به من مي زند .

از سنگ سراغ صدا را مي گيرم و سنگ خرد مي شود و تکه اي از سنگ به روي دستانم مي افتد .

از سنگ شکسته سراغ صدا را مي گيرم و به من کوه را نشان مي دهد .
به سوي کوه مي دوم . همچنان مي دوم . . . مي دوم . . . مي دوم تا به کوه برسم .

راه کمي باقي مانده . . .
با سرعت مي دوم و به کوه مي رسم . از کوه سراغ صدا را مي گيرم و وقتي تکرار صدايم را مي شنوم ،
در مي يابم که آن صدايي که عمري در پي اش بودم . . . انعکاس صداي گريه ها و اشکهايم بود که تمام
طبيعت را گريان کرده بود و تنها کوه بود که استوار مانده بود .