|
تقدیم به شما
|
|
|
خواب ديدم از تو دور شدم
واي كه عجب خواب بدي
گفتم بيا با هم بريم
گفتي كه راه و بلدي
هر چي صدات كردم نرو
اما به جايي نرسيد
يكي يه جا فرياد مي زد
ديوونه از قفس پريد
صبح كه رسيد بيدار شدم
ديدم يه نامه زير در
نوشته بودي كه سلام
مدتي رو ميرم سفر
بغضي نشست توي گلوم
خوابم يا اين حقيقته
بازم صدات كردم ولي
ديدم بازم سكوت جوابته
گفتم كه شايد اين سفر
تموم بشه همين روزا
دوباره باز ببينمش
چه خوش خيال بودم خدا
ساعت و لحظه هام گذشت
چشمام به كوچه خيره بود
من منتظر بودم بياد
خيلي دلم تنگ شده بود
روزا مثل ديوونه ها
پرسه زنان تو كوچه ها
مثل همون خواب سياه
رفت و من رو تنها گذاشت
گفتن اين قصه تلخ
ارزش نوشتن رو كه داشت
تقديم به تو |
|
|
|
|
| |
|
طلوع ...
|
|
|
تو در من طلوع تازه ایی دمیدی
تو احساس خفته ام را
بودنم را ، شکفتی
کویر قلبم را
دوباره سبز کردی
واز نورویاندی
مرا از سرزمین رویاهای فراموش شده ام
و خاطراتی که زیر خاکستر زمان
سرد و مدفون شده بود کنار زدی
بیادم آوردی که هستم
پس با من باش
همواره بودنت را با بودنم در آمیز
بیا طپش قلبهایمان را
آهنگ کلام عشق کنیم
با من جاودانه بمان
با من بخوان
سرود زندگی
نوای عشق را
و همیشه ماندن را!! |
|
|
|
|
| |