یاد آوریه خاطره ها چقدر گاهی غم انگیزه! باعث میشه برگردی به زمانایی که شاید اصلا دلت نمی خواد بازم به خاطر بیاریشون.خیلی سخت میشه گاهی زندگی شایدم حتی نفس کشیدن.این روزا بیشتر از همیشه دارم توی خودم معلق می مونم.
داریم خونمون رو عوض می کنیم مادرم یک عالمه از کتابا و دفترای قدیمیم رو آورد ریخت جلوم گفت هر چیزی و که نمی خوای بریز بیرون اما من ......
نشسته بودم تمام جمله هایی رو که یه زمانی برای تو می نوشتم و می خوندم شاید بشه گفت پاک ترین احساساتم نسبت به یک آدم بود.گوشه و کنار دفترا و کتابام پر بود از شعر .همه ی شعرایی که برای تو نوشته بودم و بهت داده بودم.چقدر زجر آوره این ثانیه ها!چقدر زجر آوره ترس من !
گاهی خیلی چیزا روی دل آدم سنگینی می کنه! خصوصا وقتی بدونی اون چیزی رو که می خوای هیچ وقت مال تو نمیشه.دلم می خواد بازم ببینمت ببوسمت بغلت کنم.انگار بجز تو توی این دنیا کسی برای دوست داشتن نیست.دلم برای دلم می سوزه.از خاطره های اولین روزی که دیدمت شروع شده تا امروز.همش و خوندم.همه ی حرفهایی که بهم زده بودی.تمام حرفهات.بعد از اینهمه سال هر عشقی بود باید کمرنگ می شد اما ...
انگار خدا تورو برای تبر زدن به ریشه های من آفریده شایدم چیز دیگه ای باشه ولی الان فقط ........
فکر اینکه الان کجایی و داری چه کار می کنی یه لحظه هم راحتم نمی ذاره! یعنی هنوز هم من گاهی به خاطرت میام؟ جاهایی که تنهایی یاد من میفتی؟ می دونم که شاید گاهی به خاطرت بیام شایدم هیچ وقت ولی نمی دونم با دلم چه کنم! چشمام و که می بندم صورتت جلوی چشمم میاد.همون نگاه خاص که تمام زندگیه من و به آتیش می کشه.کاش می شد فراموشی بگیرم کاش می شد ببینمت کاش می شد....
زندگیه من پر شده از کاش می شد هایی که نمی شه.انگار همه چیز تمومه! همه چیز حتی خودم هم تمومم.ولی ای کاش تو مال من بودی!دلم برات عجیب تنگ شده دنیای من!
